دانلود دوبله فارسی فیلم The Gingerbread Man 1998
The Gingerbread Man
خلاصه داستان
وکیلی به نام "ریک ماگرودر" یک شب را با "مالوری داس" وراج سپری می کند. او عاشق "مالوری" شده و وقتی متوجه می شود پدرش او را تهدید کرده، همه قدرتش را برای کمک به او به کار می برد اما...
وجه مشترک بین این افسانه و داستان این فیلم
شاید غرور شخصیت اول هر دو داستان باشه…
یکی بود یکی نبود
پیرمرد و پیرزنی و پسربچه ای بودند.
یک روز صبح ، پیرزن مقداری نان زنجبیلی به شکل مرد درست کرد. وقتی او را در تنور گذاشت تا بپزد، به پسرک گفت: “حواست به شیرینی (مرد نان زنجبیلی) باشه تا من و پدربزرگ بریم سر زمین های کشاورزی.”
پس با پیرمرد بیرون رفتند و شروع به کندن سیب زمینی ها کردند و پسرکوچک را تنها گذاشتند تا نان را بچرخاند ؛ اما او به فکر فرو رفت و حواسش پرت شد.
ناگهان صدایی شنید و به بالا نگاه کرد و مردی زنجبیلی را دید که از تنور بیرون پرید و به سمت در خانه رفت. پسر کوچولو دوید تا در را ببندد، اما مرد زنجبیلی سریع تر بود و قبل از پسربچه فرار کرد.
پسر کوچولو با هر سرعتی که می توانست به دنبال او دوید و با صدای بلند پدربزرگ و مادربزرگ را خبر کرد ؛ آنها دوان دوان دنبالشان کردند. اما مرد زنجبیلی از هر سه جلوتر زد و به زودی از دید خارج شد.
مرد نان زنجبیلی رفت و نزدیک دو مرد در حال حفر چاه آمد. او گفت: “من از یک پیرمرد، یک پیرزن و یک پسر کوچولو پیشی گرفتم و می توانم از شما هم پیشی بگیرم.”
“میتوانید من را بگیرید؟”
آن ها گفتند: “خواهیم دید.”
بعد کلنگ های خود را انداختند و به دنبال او دویدند، اما نتوانستند به او برسند، و به زودی مجبور شدند کنار جاده بنشینند تا استراحت کنند.
مرد زنجبیلی دوید و نزدیک به دو مرد در حال حفر خندق رسید.
گفتند: “کجا می روی، مرد نان زنجبیلی؟”
گفت: “من از یک پیرمرد، یک پیرزن، یک پسرکوچک و دو چاهکن پیشی گرفتم و می توانم از شما هم پیشی بگیرم.”
“میتوانید من را بگیرید؟”
آن ها گفتند: “خواهیم دید.”
پس آنها نیز بیل های خود را انداختند و به دنبال او دویدند. مرد نان زنجبیلی نیز به زودی از آنها پیشی گرفت.
مرد نان زنجبیلی به راه افتاد و نزدیک خرس رسید. خرس گفت: “کجا می روی، مرد نان زنجبیلی؟”
گفت: “من از یک پیرمرد، یک پیرزن، یک پسربچه، دو چاهکن و دو حفار پیشی گرفتم و می توانم از تو هم پیشی بگیرم.”
“میتوانی من را بگیری؟”
خرس نعره کشید و گفت: “خواهیم دید!”
او با نهایت سرعت به دنبال مرد نان زنجبیلی افتاد. طولی نکشید که خرس عقب ماند ؛ پس کنار جاده دراز شد تا استراحت کند.
مرد نان زنجبیلی به راه افتاد و به یک گرگ رسید. گرگ گفت: “کجا می روی؟”
گفت: “من از یک پیرمرد، یک پیرزن، یک پسربچه، دو چاهکن، دو حفار و یک خرس پیشی گرفتم و می توانم از تو هم پیشی بگیرم.”
“میتوانی من را بگیری؟”
گرگ غرغر کرد و گفت: “خواهیم دید!”
پس او به دنبال مرد که به سرعت پیش می رفت افتاد ؛ اما گرگ نیز امیدی به سبقت گرفتن از او نداشت ، و جا ماند.
مرد نان زنجبیلی رفت و رفت تا به روباهی رسید که آرام در گوشه ای خوابیده بود. روباه با صدایی تند، اما بدون اینکه بلند شود فریاد زد: “کجا می روی، مرد نان زنجبیلی؟”
گفت: من از یک پیرمرد، یک پیرزن، یک پسربچه، دو چاهکن، دو حفار، یک خرس و یک گرگ پیشی گرفتم و می توانم از تو هم پیشی بگیرم.”
روباه گفت: “نمی شنوم، مرد نان زنجبیلی. آیا کمی نزدیک تر نمی شوی؟” سرش را کمی به یک طرف چرخاند.
مرد نان زنجبیلی برای اولین بار مسابقه خود را متوقف کرد و کمی نزدیکتر رفت و فریاد زد:
“من از یک پیرمرد، یک پیرزن، یک پسربچه، دو چاهکن، دو حفار، یک خرس و یک گرگ پیشی گرفتم و می توانم از تو هم پیشی بگیرم.”
روباه در حالی که گردنش را به سمت مرد زنجبیلی دراز کرد و یک پنجه را پشت گوشش گذاشت ، با صدایی ضعیف گفت: “هنوز نمی توانم صدایت را بشنوم. آیا کمی نزدیک تر نمی شوی؟”
مرد نان زنجبیلی نزدیک شد و به طرف روباه خم شد و بسیار بلند فریاد زد: “من از یک پیرمرد، یک پیرزن، یک پسربچه، دو چاهکن، دو حفار، یک خرس و یک گرگ پیشی گرفتم و می توانم از تو هم پیشی بگیرم.”
“میتوانی من را بگیری؟”
روباه فریاد زد و مرد نان زنجبیلی را در یک چشم به هم زدن در دندان های تیزش فرو کرد.
فیلمی نوآر و اکشن ؛
که سرگرم کننده و جذاب است.
افسانه “مرد نان زنجبیلی”
(Gingerbread Man
یا
Gingerbread Boy)
یک داستان معروف در فرهنگ غرب ؛ که در طول سال ها ، دستخوش تغییراتی شده است.
نسخه بیشتر مورد قبول آن (که در فیلم هم به آن اشاره می شود) به این شرح است: